تبليغاتX
همیشه تنها
ما میخوایم غمهای تنهایی هامونو بگیم................
بازم سلام

 

ما دوباره اومدیم

 

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 23:26  توسط یکی از ما دو تا | 
داستان درباره کوهنوردیست که می خواست بلندترین قله را فتح کند.بالاخره پس از سالها آماده سازی خود ماجرا جویی اش را آغاز کرد اما از آنجایی که آوازه فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا رود.
او شروع به بالا رفتن از قله کرد اما دیر هنگام بود و بجای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد.
سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود.همه جا تاریک بود. ماه و ستاره ها پشت ابرها گم شده بودند و او هیچ چیز نمی دید.
در حال بالا رفتن بود و فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی می دید و به طرز وحشتناکی حس می کرد جاذبه زمین او را در خود فرو می برد.همچنان در حال سقوط بود . . . و در آن لحظات پر از وحشت تمامی وقایع خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم می آوردند . . .
نا گهان درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود می دید حس کرد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را به شدت می کشد. میان آسمان و زمین میان آسمان و زمین آویزان بود . . . فقط طناب بود که او را نگه داشته بود و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند:
خدایا کمکم کن. . .

ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد از من چه می خواهی؟
خدایا نجاتم بده
آیا یقین داری که من می توانم تو را نجات دهم؟
بله باور دیرم که می توانی
پس طنابی که به کمرت بسته شده قطع کن. . .
لحظه ای در سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت با تمام قوایش طناب را بچسبد.
فردای آنروز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده کوهنوردی پیدا شده. . . در حالی که از طنابی آویزان بوده و دستهایش طناب را محکم چسبیده بودند و   
فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین...

و شما چطور؟چقدر طنابتان را مخکم چسبیده اید؟آیا می توانید رهایش کنید؟
درباره تدبیر خدا هیچگاه شک نکنید.هیچگاه نگویید او مرا فراموش کرده یا رها کرده است.هرگز فکر نکنید او نگهبان شما نیست.و به یاد داشته باشید او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد . . . . . . . . . . . . 
 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 23:10  توسط یکی از ما دو تا | 
خانه کوچک قلب من و تو قابی از چوب محبت داشت
و در داشت با رنگی از دوستی
و اتاقی پر از اندیشه های سبز و گاهی هم زرد . . .
کلبه کوچک دلهامان خانه شادیها بود
همه از آجر عشق همه از آیینه مهر و صفا
که من و تو با هم کردیمش بر پا به امیدی
و در این کلبه کوچک من یاری داشتم
به خوشبویی عطر گل یاس
به صمیمیت یک شبنم صبح...............


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 23:9  توسط یکی از ما دو تا | 
نفهمیدم پشت نگات                  
                                
دروغی پنهون شده بود

حلقه آبی چشات                        
                                 برام یه زندون شده بود

خندیدی و با خندهات                  
                                 شکستنم صدا نکرد

قلب سیاه و سنگ تو                  
                                 لحظه ای اعتنا نکرد

این عاشق هیچی ندار              
                                 درسته بی صدا شکست

ولی بدون که چشماشو                
                                
روی حقیقتی نبست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 23:7  توسط یکی از ما دو تا | 
مرا کسی نساخت............خدا ساخت

نه آنگونه که کسی می خواست/که من کسی نداشتم

او بود که مرا ساخت/آنچنان که خودش خواست

وقتی خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند

کسی نبود تا از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند

 تنها بودم    چون اکنون.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 23:6  توسط یکی از ما دو تا | 
some people say love is blue ..because of the color of oceans ... some people say love is red..because of the color of blood...... some peoble say love is green ...because of color of life.... But i say love is black...because i found it in your eyes !!
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 16:2  توسط یکی از ما دو تا | 
سلام كسي كه تو دلم درخشيد من ديگه دوست ندارم ببخشيد... من واسه اون كسي كه دوست ندارم نميتونم شاخه گل بيارم... بينه تو اون روزا كلي فرقه تو اسمونت پره رعد و برقه ... نه مهربوني نه برام ميخندي هر دري را من ميزنم ميبندي... كو اون همه شعرايه عاشقونه كي بودبهم ميگفت سلام بهونه... از چشمه من افتادي نازنينم دوست ندارم ديگه تو را ببينم... اگه دلت همين حالا بشكنه بهتر از آوارگيه منه... من كسي را ميخام كه عاشق باشه اولو آخرش شقايق باشه... من كسي را ميخام كه نيست مثله تو پشيمونم دوست ندارم برو... پشيموني گرچه نداره سودي خوب شد كه فهميدم بدي به زودي...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 15:54  توسط یکی از ما دو تا | 
۱۳نکته برای زندگی از گابریل گارسیا مارکز  

۱)دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو بلکه بخاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲)هیچکس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث ریختن اشکهای تو نمی شود.

۳)اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.

۴)دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.

۵)بد ترین شکل دل تنگی برای کسی آنست که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.
۶)هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی چون هرکس امکان دارد عاشق لبخند تو باشد.
۷)تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.
۸)هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند نگذران.
۹)شاید خدا خواسته است که بسیاری افراد نا مناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را به این صورت وقتی او را یافتی بهتر می توانی شکر گزار باشی.
۱۰)به چیزی که گذشت غم مخور به آنچه پس از آن آمی لبخند بزن.
۱۱)همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند با این حال همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش به کسی که تو را آزرده دوبار اعتماد نکنی.
۱۲)خود را به فردی بهتر تبدیل کن و مطمئن که خود را می شناسی قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و هنتظار داشته باشی او تو را بشناسد.
۱۳)
زیاد از حد خود را تحت فشار نگزار بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 23:41  توسط یکی از ما دو تا | 
به عنوان اولین نوشته توی وبلاگمون شعری از سهراب واستون می نویسیم :

واحله ای در لحظه

به سراغ من اگر می ایید 
                    پشت هیچستانم.
پشت هیچستان جایی است.
                    پشت هیچستان رگهای هوا پر قاصدهایی است
که خبر می آرند از گل وا شده دورترین بوته خاک.
                     روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
                     پشت هیچستان چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود
                     زنگ باران به صدا می اید.
آدم اینجا تنهاست
                     و در این تنهایی سایه نارونی تا ابدیت جاری است.
                     به سراغ من اگر می ایید
                     نرم اهسته بیایید مبادا که ترک بردارد
                     چینی نازک تنهایی من.        

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 23:15  توسط یکی از ما دو تا | 
سلام

این اولین باریه که می خوایم مطلب بنویسیم امیدواریم از چیزایی که می نویسیم خوشتون بیاد

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 11:37  توسط یکی از ما دو تا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تا شقایق هست زندگی باید کرد
سلام
این وبلاگ توسط ما دوتا نوشته میشه
محمد و حسن

نوشته های پیشین
بهمن 1384
مهر 1384
پیوندها
سرگرمی
بزرگترین آرشیو آهنگهای ایرانی
نشکن دلمو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM